Sunday, August 20, 2017

.

خودم به زندگیم هیچ ربطی ندارم این روزها. انگار سرم مدت‌هاست زیر آبه، و یه مشت صدای مبهم از اون بیرون می‌شنوم و حتی جواب می‌دم، بی اینکه برام مهم باشه که اون بیرون چه خبره.

Wednesday, May 17, 2017

به کجاها برد این امید ما را

این خانه هم بنفش است و از دور روی ماهِ همه‌ی شما بنفش‌ها و سبزها را می‌بوسد.

Tuesday, May 16, 2017

از نامه‌های ناتمام
اگر از حال ما پرسیده باشی، در حال خردکردن پیاز و اشک ریختن بودم، و توی دلم شعر علی کوچیکه فروغ فرخزاد را می‌خواندم، تا یادم افتاد که بالاخره انقدر پابه‌پا کردی که تا خرخره توی لجن فرورفتیم. حالا گاهی از سرِِ مستی دست‌وپای بیهوده می‌زنی که لحظه‌هایی رو به یاد من بیاوری که فراموش نکرده‌ام. بیا باور کنیم که همین‌ها غنیمت است. 

Sunday, April 02, 2017

از خواندن و نوشتن

چند ماه را به خواندن مدام گذراندم. به نوشتن‌های زیاد. به بازنویسی‌های بیشتر. کسِ دیگری شده‌ام. اما هنوز جرات بودنش را ندارم. کسِ دیگری را در خودم پنهان کرده‌ام. کسی که پنهانی بزرگ می‌شود و آرام آرام انقدر بزرگ شده، که مرا در خودش پنهان کند.

-

از وقت‌گذرانی با آدم‌هایی که خودشان را خیلی جدی می‌گیرند و متوجه شوخی‌بودنِ کل داستان نیستند، خلقم تنگ می‌شود.

-

از نامه‌های ناتمام
مدام می‌گویم برویم. همیشه حالِ رفتن دارم. تو همیشه می‌آیی؛ اما انقدر دنیایت به پایت چسبیده، که انگار نیامده‌ای. هستی؛ اما جامانده‌ای. هستی؛ اما تنها مانده‌ام.

راه‌ها

داستان خطرناک است. نوشتن درد دارد. دارم با درد زندگی می‌کنم. با داستان. لذتش مثل چشیدن شراب گس است. داستان آدمها را می‌نشاند کنار هم. دیگر حتی مجبور نیستم نامه بنویسم. تو را به حد کفایت آدم دیگری کرده‌ام، خودم را هم. و توی داستان کنار هم می‌نشینیم، راه می‌رویم، غذا می‌خوریم و این بیرون من با خاطره‌ها بازی می‌کنم. خاطره‌های بودن و نبودن. چیزهایی هست که دوست دارم پنهانشان کنم. این بیرون آدم دیگری هستم، با تمام علایم حیاتی. آنجا که پنهانش کرده‌ام، کس دیگری هستم. زندگی دیگری دارم، حتی با آدم‌های حقیقی دیگری حرف می‌زنم. بعد تو صدایم می‌کنی. من دفترم را می‌بندم. هزاران آدم به اجبار خاموش می‌شوند. بیا به غارهایمان برگردیم. این بیرون زمان بدون ما می‌گذرد و آب از آب تکان نمی‌خورد.

Saturday, January 28, 2017

الف سین عزیز
خسته‌ام. حالم را پرسیده‌ای. گفته‌ام مهربانی که می‌پرسی و بد نیستم. خواستم برای تاریخ حال خودم بگویم که به غایت خسته‌ و آزرده‌ام. اینقدر که حتی حوصله ندارم در جواب مهربانی‌ات، راستگو باشم.

Tuesday, November 22, 2016

"To be alive means to be possessed by an urge toward self-display."
Hannah Arendt, The Life of the Mind

Thursday, November 10, 2016

the night after

یک. از این همه آدمی که به ترامپ رای داده‌اند، بیشتر از خود ترامپ می‌ترسم. از این همه سیل تحلیل‌ها خسته شده‌ام. خودم را ول کرده‌ام روی مبل با یک لیوان چای داغ و به عود منیر بشیر گوش می‌دهم. دلم می‌خواهد عود بزنم. دلم بی‌نهایت این حالِ نهاوند را می‌خواهد.

دو. رابطه‌‌ی عمیقی هست میان لذت و کم‌یابی. لذت و نایابی حتی. لذت و خیال آنچه که باید باشد ولی نیست، یا هست اما دیر شده. کم‌اند آدم‌هایی که می‌توانند لذت را در روزمره پیدا کنند. آن‌ها که مدام در دلشان حفره‌ی خالی چیزی نیست. من؟ زمان می‌خواهم. چگالی زندگی از قدری که بیشتر باشد، دیگر برایم قابل تنفس نیست. انگار که به نفس‌نفس بیافتم. باید وقت داشته باشم که مزه‌مزه کنم آنچه را که می‌بینم. آنچه را که از سر می‌گذرانم. آنچه را که زندگی می‌کنم. زندگی را نباید لاجرعه سرکشید، همان‌قدر که شراب خوب را نباید. حرام می‌شود. همین را تعمیم بدهیم به آدم‌ها، روابط، شهرها، حال‌ها ...


Monday, October 31, 2016

"جدایی بسیار پیش از آن‌که مسجل شود روی می‌دهد."
غزاله علیزاده

Sunday, October 23, 2016

زندگی یک لبه‌ی عجیب دارد. جایی که فکر می‌کنی لازم است ببُری. لازم است خودت را از هرآنچه که تو را دربرگرفته جدا کنی. که هر آنچه را که به زحمت اندوخته‌ای دور بریزی، که بگذاری از دستت برود. درست در همین لبه وقتی همه چیز را رها کرده‌ای، ترست می‌ریزد. می‌توانی برای اولین بار آن‌قدر که دلت می‌خواهد از ساحل دور بشوی بی که توان بازگشتت را محاسبه کرده باشی.  این بار از دور خودت را می‌بینی، ساحل را می‌بینی و این بار نه به‌ واسطه‌ی محاسبه که فقط چون دلت می‌خواهد به زندگی‌ات بازمی‌گردی. 
از این لبه که گذشته باشی چیزی درونت جابه‌جا شده. چیزی که کسی نمی‌بیند. فقط خودت می‌دانی که چه همه چیز به مویی بند است. به آن لحظه‌ای که دلت خواسته برگردی. 
مدام خواب جاهای جدیدی را می‌بینم که در خانه‌ام کشف می‌کنم. اتاق‌ها. ایوان‌ها. پنجره‌ی بزرگ تمام‌قدی که رو به دریا باز می‌شود و با اینکه در خواب می‌دانم که خانه‌ام طبقه‌ی پنجم است، می‌بینم که دری به ساحل دارد و گله‌ای آدم برهنه درست مثل کرگدن‌ها از آب بیرون می‌دوند. شک می‌کنم که آدم باشند. دقت می‌کنم. آدم‌اند. ولی چهار دست‌وپا و با هیبت کرگدن می‌دوند. در خواب به این فکر می‌کنم که باید اینجا را هم تمیز کنم. پرده‌ی کلفت خاک‌گرفته را باز می‌کنم. بیدار می‌شوم. بساط صبحانه را روی میز بالکن می‌چینم. حواسم می‌رود به پنجره‌ی دیشب. و سیلی که در خوابم می‌آمد.

Thursday, October 20, 2016

"زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند." +


Tuesday, October 11, 2016

اومدم توی لانایی. این واژه‌ایه که بومی‌های هاوایی برای تراس دارن. هوا فوق‌العاده‌‌ست. همه چیزش به قاعده‌ست. کمی باد، یه نم بارون، بوی خاک، ابرهای رنگی پراکنده، آسمون. با خودم میگم برم بیرون راه برم. اما تنبلی‌م میاد. اهریمن تنبلی بدجوری این روزها رو سرم سواره. کوتاه هم نمیاد. سه‌تارم رو میارم، ولو می‌شم رو صندلی حصیری و خودم رو تسلیم می‌کنم.

Tuesday, October 04, 2016

فاصله تجربه‌ای بیهوده نیست. 
فاصله مهلت دریافتِ زمانِ بدونِ وزن است. زمان بی‌صدا، بی‌قاعده، بی‌سایه. زمانی که تا انتها می‌رود، تا آنجا که تو نیستی. زمانی که می‌ایستد، کش می‌آید، پرتاب می‌شود به گذشته، به تو. زمانی که از دست می‌رود. زمانِ جزیره‌ای دورافتاده، جزیره‌ای بی فصل.
با این همه
"فاصله تجربه‌ای بیهوده است". 

Thursday, September 29, 2016

"We try our best, and somehow it's not enough. We are broken people, theater shows this. Yet we don't let being inadequate keep us from giving our best every time. If professionalism has taken the practice of performing to a place where broken human behavior is not acceptable, then it is the medium that is broken, and not the other way around.

For at our essence, at our core, we are not professionals. We are amateurs. We are myth, history and advertising, but, still, we exist; we are real, and we are simply beginners." --Richard Maxwell

Tuesday, September 27, 2016

باید یه راهی به بیرون باشه. از اینجایی که منم به اون جایی که تویی باید یه پنجره‌ای باشه، تا من توی دره‌ی خودم سقوط نکنم. ثبت بی‌وقفه‌ی جزئیات بی‌اهمیت. مثه وقتی که داری یخ می‌زنی و تنها راهت اینه که دست و پات رو تکون بدی. ثبت این همه بیهودگی، فقط برای اینه که این آخرین پنجره باز بمونه.

Monday, September 26, 2016

از میانه‌ی اقیانوس آرام

روی آبیم. رها شده. با موج‌ها آروم بالا و پایین می‌ریم. نور ساحل پشت موج‌های بزرگ محو می‌شه و دوباره پیدا می‌شه. ستاره‌ها رو نگاه می‌کنم. بهت زهره رو نشون می‌دم. یه حال آروم سرخوشی داریم. دنیا اون دورتر بدون ما در جریانه. هیچ‌کس نمی‌دونه ما کجاییم. کوچیک که بودم از شب‌های دریا می‌ترسیدم. از این همه تاریکی و سیاهی و بی‌خبری بزرگ. انگار ناغافل همه‌ی نور رو بلعیده باشه و تهش هیچی نمونده باشه، جز صدای موج. یواش یواش ترسم ریخت. باهاش قاطی شدم. مکان و زمان خودم رو پیدا کردم. آخرای غروب باید بریم تو آب. بعد اون گوشه‌ی آسمون رو نگاه کنیم که هی رنگ عوض می‌کنه. قرمز می‌شه. ابرها تیکه‌تیکه رنگای عجیب‌و غریب می‌شن. بعد یواش یواش رنگ‌ها و نورها  تموم می‌شن. آدم‌ها و صداها عقب‌نشینی می‌کنن. ساحل دور می‌شه. من می‌مونم و گاهی نوک پام. گاهی سرِ تو، و ستاره‌ها و نورهای ساحل دور و پنجره‌های روشن. 

Friday, September 02, 2016

از نامه‌های ناتمام

آمدیم خانه‌‌ی نو. خانه‌ای که پنکه‌ سقفی دارد و سقفش بلند است. که صندلی حصیری دارد در بالکن‌ش. که کوچه‌اش نخل دارد. این اولین هم‌نشینی شبانه‌ی من با نخل‌هاست. فکر کردم لازم است که بدانی. هزار سال است با تو حرف نزده‌ام. هزار سال‌ است که هی فرار کرده‌ام. که هر بار خواستی حرف بزنی  قیافه‌ی آدم‌هایی را به خودم گرفتم که سرشان شلوغ و گرم است. سرم شلوغ و گرم نیست اما. گوشه‌ترین جای تشک دراز کشیده‌ام. خیره به دیوار روبه‌رو.  این همه زمان تلف شده را به خودم بدهکارم، ولی هیچ کاری در راستای پس گرفتنش نمی‌کنم. تنها کولی‌وار دور خودم و تو و دنیا می‌گردم. ساعت حدود هفت عصر نهم ژوئیه بود. موبایلم می‌گوید، نه حافظه‌م.  اتفاقی ایران بودیم. اگرچه من اعتقادی به اتفاق ندارم. دو ماه و نیم گذشته. دوماه‌ونیم: ایران. اسباب‌کشی. بروکلین. منهتن. نیوجرسی. دروغی به نام کالیفرنیا. و اینجا. میانه‌ی اقیانوس آرام. تکه تکه خودم را جاگذاشته‌ام در شهرها، هتل‌ها، جاده‌ها و آدم‌ها. منتظر رستاخیز دروغینی هستم که تکه‌هایم را جمع کند. دارم آرام آرام ایمانم را به امکان جمع شدن از دست می‌دهم. 
"I believe there is a real world out there, because not all my fantasies work."

Benjamin Boretz

From the introduction to empirical musicology, by Nicholas Cook and Eric Clarke

Friday, August 19, 2016

یه رنگ سبز و آبی. بعد ترش هی آبیش زیاد می‌شه، سبزش کم. می‌ره تا جایی که چشم کار می‌کنه. یک کم خط و نقطه‌ی سفید اون دورها اضافه و کم می‌شن. تهش یه خط آبی پررنگ رو از آبی کمرنگ جدا می‌کنه. یه میز سفید جلومه. من روی ابرهام.
روی میز یه لیوان چای یاس هست. کفترها گاهی میان یه سروگوش آب میدن و میرن. حواسم به کوه روبه‌رومه و آفتاب چشمم رو زده.
تو پررنگ بودی ساناز. ولی اشتباه کردم که بعد از هفت سال دیدمت. خطر آدم‌های پررنگ همینه. اگه رنگشون رو دوست داشته باشی خیلی شادت میکنه بودنشون. اگه دوست نداشته باشی کلافه‌ت میکنه رنگه. حواست رو پرت می‌کنه. جای شلنگ‌تخته انداختن رو از ذهنت می‌گیره. یهو می‌بینی اطرافت همه چی همون رنگی شده که نمیخوای. نور میتابه روی رنگه. انعکاسش همه جا رو رنگ می‌کنه.
شاید حتی نور رو من تابوندم روی اون رنگی که نباید. ولی کاریه که شده. الان که اینجا نشستم، روی ابرها، حواسم رفت به رنگ‌هایی که بودی، به رنگ‌هایی که هستی. 

Tuesday, August 16, 2016

بیشتر روز دنبال خونه گشتیم و پیدا نکردیم هنوز. شب شده بود که رفتیم تو آب. حالا اومدیم بالا. یه حال آروم و خوشحال و گشنه‌ای دارم. نشستم توی بالکن. از پایین صدای موج و آدم و هتل کالیفرنیا میاد. ماه بالای سر آبادی‌ست کلا. 

Saturday, August 13, 2016

پنج صبح سه سال پیش تب داشتم این وقت‌ها. روی مبل چرمی سیاه خانه‌ای موقت. شبی که فقط نیم ساعت مثل مرده خوابیدم. چیزی از جنس زمان پشت سرم نیست.
پیوستگی‌ها از دست رفته‌اند. لحظه‌ها مانده‌اند، مشتی حباب ترکیده که گاهی مثل خرده‌شیشه به پای آدم‌ فرو می‌روند. 

تا چند ساعت دیگر می‌رویم. 

Monday, June 06, 2016

حالا که دنیا، دنیایِ جنبش و گیردادنه، لابد جنبشی هم باید راه بیافته برای استفاده‌ی بهینه از متافورها و تشبیه‌ها. مثلا کجای تنهایی رو می‌شه با اشاره به غار و پیله و اینها فهمید؟ انگار که گوینده و یا شنونده سالها تجربه‌ی کِرم‌ ابریشم بودن داشته باشن. یا مثلا توی یه غار مونده باشن در امان از هیاهوی بیرون، پشت تارهای عنکبوت. تنهایی این طوری که من می‌بینم بیشتر شکلِ یه واگن شلوغ و گرمه، با نگاه‌هایی که به اجبار از هم دزدیده می‌شن و یا حرارت نفس‌های داغ با بوهایی غریبه که صاف توی صورتت فرود میان و حالت رو به هم می‌زنن. یا حس دست‌ازپادرازتری توی جمع‌های شلوغی که هیچ کس رو اون‌قدر که باید و شاید نمی‌شناسی. و تازه تو می‌دونی بایدوشاید شناختن چند سال طول می‌کشه... حالا حساب کن حجم تنهاییِ سرگردان توی این شهر رو.

Sunday, May 22, 2016

nostalgia


Nostalgia harkens back to both past times and lost places. It relies on the past and on memories, but this is a past that is idealized and fantasized, a past that might never have existed. As Michael Kammen asserts, "nostalgia ... is essentially history without guilt. Heritage is something that suffuses us with pride rather than shame." Nostalgia exercises an enduring seduction, providing a bittersweet pleasure. Yet the nostalgic past is not altogether fictitious. The philosopher Edward Casey has countered the devalorization of nostalgia in contemporary theory by suggesting that it is a mode of memory. He has argued that nostalgia is a unique form of remembering, despite its affinity with the imagination- one that is distinct from the faithful recollection of past events, places, and facts - and that it provides a special insight onto the past: "Nostalgia takes us forcefully out of our accustomed ways of thinking about memory and the past. By leading us into a past that was never given in a present, it liberates us from a pre­ occupation with the rigors of recollection . . . [nostalgia provides] the possibility of retrieving the past in ways other than via an explicitly recollective modality." 
 Heghnar Zeitlian Watenpaugh 
من از آدم‌هایی که مایه‌های غرور و افتخار و بی‌آبرویی‌شان جایی فرسنگ‌ها دورتر لابه‌لای هم‌وطنانِ خیالی‌‌ای جامانده، می‌ترسم. 
«پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاری‌ای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
غزاله عزیز تازه فهمیده‌ام که پرتگاهِ خودم بوده‌ام همه‌ی این سال‌ها. دیروز همین‌طور که با الف حرف می‌زدم با خودم غریبی کردم. یک آن دیدم صدایم برایم ناآشناست. انگار صدای پس از سالیان کسی از پشت تلفن، که می‌دانی قرار است بشناسی‌اش اما هیچ به یاد نمی‌آوری. این لحظه از دیروز با من مانده. این حرف تو هم هزار سال است با من است و با هر حالم، دگرگون می‌شود. من به فکر فرار نبوده‌ام. اما  پرتگاه و گریزگاه توأمان بوده‌ام این همه سال برای خودم. به ناچار با خودم مانده‌ام. به ناچار هزار بار از خودم چیزی ساخته‌ام و هزار بار آنچه را که ساخته‌ام شکسته‌ام. گاهی چنان سخت شکسته‌ام که انگار آوازه‌خوانی که صدایش را گم کرده باشد. شاید کافی‌ست که از خودمان چیزکی بسازیم گاهی، هرچند که قرار بر شکستن است، نه ماندن.

Friday, May 13, 2016

مهمونی به هم خورده بود. یادم نمیاد چرا. مهم هم نبود لابد. اون شب بعد ازینکه با ر نشستیم و یه باکس آبجو رو تموم کردیم و کلی وراجی‌هایی کردیم که خیلی‌هاش رو یادم نیست، یک چیزی رو فهمیدم. اینکه اون جاهایی که فکر می‌کنم از قضاوت دیگران می‌ترسم، اون جاهایی که دلم می‌خواد یه چیزایی رو پنهان کنم، و یه زمان‌هایی رو جابه‌جا کنم، درست همون جاها در واقع از قضاوت هیچ کسی به جز خودم وحشت ندارم. همین که اون قاضی سختگیر درونم کمی سرش گرم می‌شه، دیگه دلیلی برای پنهان‌کاری نمی‌بینم. همون شب بود که به ر عکس‌ها رو نشوندادم. همه‌ی حواس‌م رو جمع کرده بودم که چیزی از قلم نیافته. داستانِ کامل باشکوهی شد. همه چیز رو برای اولین بار با صدای بلند، نه برای ر، که برای خودم تعریف کردم. بی‌که دلم بخواد تاریخ‌ها رو جابه‌جا کرده باشم. فردای اون شب که خیلی سنگین و سبک بودم، پازل تکمیل شده‌ی خودم رو با خیالِ راحت و بدون قاب چسبوندم به دیوار. 

Sunday, May 08, 2016

یه قسمتی از زبان هست که یادگرفتنی نیست، زندگی کردنیه. مثلا اگه تو سن بیست‌وشش سالگی مهاجرت کرده باشی، زبانت هرقدر هم که خوب باشه، هر قدر هم که بتونی راحت درباره‌ی پیچیده‌ترین مفاهیم فلسفی و اجتماعی حرف بزنی و مقاله بنویسی، هیچ دلیل نمی‌شه که زبان پنج‌سالگی رو هم بلد باشی. چون تو پنج سالگیت رو تو یه زبانِ دیگه زندگی کردی. با یه داستانای دیگه، با یه تجربه‌های دیگه. مهاجرت یه جایی آدم را متوقف می‌کنه. انگار که داشتی رو یه خط راه می‌رفتی، بعد امتداد‌ش قطع شده و تو پرت شدی یهو روی یه خط دیگه، و داری خطی رو امتداد می‌دی که قبلش رو نرفتی. ممکنه خیلی خونده و شنیده باشی ازش. اما به هر حال خط تو نبوده/نیست. اینه که از یه جایی به بعدِ خطه رو یاد می‌گیری، خوب هم یاد می‌گیری، اما تا یه مدت زیادی وقتی برمی‌گردی پشتت رو نگاه کنی، چیزی پشت سرت نیست. پشتِ سرت هم شده یه پاره‌خطِ سرگردونِ بی‌امتداد، افتاده یه گوشه‌ی دیگه.

Saturday, May 07, 2016

داستان خوب داستانیه که نشه یه جمله‌ش رو آورد بیرون، قاب کرد، زد به دیوار.
همین رو تعمیم بدین به فیلم‌ها و آدم‌ها. 

Friday, May 06, 2016

اقلا بعد بتونیم به خودمون بگیم تلاشمون رو کردیم، ولی نشد. 

Tuesday, May 03, 2016

از نامه‌های ناتمام
دارم برای کلاس فردا یه داستان از مازن معروف ترجمه می‌کنم. وسطش دلم می‌خواد بهت بگم بریم بیروت یا استانبول یه هفته هم رو تماشا کنیم، بعد هم هر‌ کی خواست و تونست بره پیِ باقی زندگیش. یادم می‌یاد خیلی دیره برای این حرف. بیشتر از هشت سال. هر سال هم که می‌گذره یه سال دیرتر می‌شه. اما این یه هفته از دلم نمی‌ره. بدهکارم‌ش به خودم. انگار یه قانون بقای درد باشه که نذاره حرف‌ها و نگاه‌ها از بین برن. فقط از یه سال به سال دیگه به تعویق می‌افتن، و مدام سنگین‌تر می‌شن، و جاشون ته دلِ آدم بیشتر درد می‌گیره. 
از کلاس تازه برگشتم. صدای فریدون فروغی میاد تو خونه. دارم غذا درست می‌کنم و توی دلم از یوسف‌آباد میام بالا. خیلی دوری. برای همینه که اینا رو به جای اینکه برات بخونم اینجا می‌نویسم که حواسم هست نمی‌خونی.

Saturday, April 30, 2016

وسط کار ویرایش پروپوزال‌ام. شجریان در گوشم"دلا از دست تنهایی به جونم" می‌خواند. فکر می‌کنم چه بدهکارم به این صدا. یک سخنرانی رفتم امروز که سرتاتهش جنگ بود بین این‌هایی که روش‌های محاسباتی رو برای مطالعات انسانی قبول دارند، و این‌ها که قبول ندارند. و اسم کامپیوتر که می‌شنوند بنفش می‌شوند. و فکر می‌کنند، پشت هر محاسبه و عددی آدم‌های سطحی‌ای هستند که ادعای علمی بودن و سابجکتیو نبودن دارند. من؟ کمی صبورتر از هر دو طرف دعوی، و کمی آرام‌تر. جنگ با اعداد ندارم قطعا. مرزها برایم کمرنگ‌تر‌اند. این شاید خاصیت از این شاخه به آن شاخه پریدن باشد. خاصیت دو طرف مرز ایستادن. مدام از روی مرزها رد شدن. سعی می‌کنم حرف‌ها را گوش بدهم و خودم را برای جنگ‌های پیش رو برای دفاع از پروپوزالم آماده کنم. کمی هم آن گوشه از بی‌منطقی‌ها حرص می‌خورم. فکر می‌کنم کاش می‌شد توی سیستم آموزشی همه را گاهی هل داد که از روی مرزهای ذهن‌شان رد شوند، که از منطقه‌ی امن‌شان بیایند بیرون، که ببینند به چشم که هاه، دنیا آن‌قدر هم کوچک نیست. وگرنه چه خاصیتی هست در فرورفتن توی یک گوشه و کف زدن برای آن‌ها که عین تو فکر می‌کنند.

Monday, April 25, 2016

"اما زخم نجنگیدن یک زخم گود و زشت و چرک است که هیچ وقت خونش بند نمی‌آید." + 

Sunday, April 24, 2016

به کجای این شب تیره بیاویزم؟ 
صدا نالنده پاسخ داد: هَــ‍ـمین جا. هَـــمین جا.


Friday, April 22, 2016

یه آدمایی هم میان آینده‌شون رو عوض کنن، دستشون گرم می‌شه، می‌زنن گذشته رو هم تغییر می‌دن. بعد من گیج و منگ می‌مونم که الان باید کجای این بازی باشم؟ برم تو گذشته‌ی جدیدی که دارن می‌سازن  یه نقشی به عهده بگیرم، یا کلا برم اون گوشه وایسم وقتی پروژه تموم شد نگاه کنم ببینم چی به چیه؟ بعد تاحالا این بازی رو به شکل فردی دیده بودم، با خودم فکر کرده بودم لابد یه مکانیسم دفاعیه دربرابر اون تیکه‌هایی از گذشته که دوست ندارن، ولی تازگی‌ها چند مورد جمعی‌ش رو هم دیدم، که دیگه کاملا گیجم کرده. 

Sunday, April 17, 2016

از نامه‌های ناتمام
اومدم دیدم همه‌ی درفت‌هام رو اشتباهی پاک کردم. نمی‌دونم کی و چطوری. هیچ چی یادم نمیاد. روی دیوار با سایه‌ی دستم بازی می‌کنم و فکر می‌کنم چه بی مراسم‌ام. تو حرف نمی‌زنی. ساکت نشسته‌ای و تماشا می‌کنی. مثل اینکه من درختی، بوته‌ای، یا منظره‌ای باشم جلوت. توی آسانسور داشتم تو دلم یه چیزی بهت می‌گفتم. یهو دیدم همه‌ی ضمیرام عوض شدن. او شده بودی. دیگه تو نبودی. چهل‌وپنج طبقه وقت داشتم و تنها صرف ضمیرها شد. حرفام موند. وقتی اومدم بیرون همه چی روشن بود. آفتاب بعد از باران بود. شفاف و نازنین و بهاری. رسیدم سر خیابون پنجم. به جای اینکه مثه همیشه بپیچم به چپ و از خیابون رد شم، پیچیدم به راست، به طرف برایانت پارک. کمی که رفتم آفتاب چشمم رو زد و گشنه‌م شد. فقط دو بلاک تا برایانت پارک فاصله داشتم و به جاش رفتم تو سیمیت‌سرای، که یه کافه‌ی زنجیره‌ای ترکه. یه سیمیت فلفل و پنیر گرفتم و یه دوغ. طبقه‌ی پایین پر بود. مجبور شدم برم طبقه‌ی بالا. نشستم. گوشم به میز کناری بود. یه پسر جوون مکزیکی داشت به یه دختر ترک انگلیسی یاد می‌داد و در خلال زبان یادگرفتن با هم بازی می‌کردن. فکرم رفت به اینکه زبان یادگرفتن چه ظرف بیکاریه و چه می‌شه با هر چیزی پرش کرد.
اصلا حرفم این حرفها نیست.
خواستم بهت بگم که فهمیدم هرجایی که حرف می‌زنیم برنده‌ایم. هرجا دست از خودمون برمی‌داریم و تلاش می‌کنیم جواب دیگران باشیم می‌بازیم. میانمایه می‌شیم. نه اینکه ایراد از دیگران باشه‌ها. نه. موضوع اینه که هر کی باید راهِ خودش رو بره. و هی بی‌خودی کج و راست نشه. موضوع اینه که ما با دیگران توی دو تا دنیای مختلف با دو تا زبان مختلف زندگی می‌کنیم. تجربه‌ی  هر نوع دیالوگی بی‌شباهت به تجربه‌ی کلونیالیسم نیست. ما نباید تو دنیاهای آدم‌های دیگه وارد بازی‌هایی بشیم که بازی ما نیستن. هرچند گاهی مجبوریم. شناختنِ‌مون هم همون‌قدر ممکنه که بشینیم به تماشای هم، که انگار اون دیگری درختی، بوته‌ای، یا منظره‌ای باشه. بیش از اون هم جز بازی چیزی نیست. که یعنی خواستم بگم چه‌قدر با همیم و تنهاییم. 

صبح یکشنبه

صبح شد. دو تا بیسکوییت شبهِ ساقه-طلایی گذاشتم توی یه بشقاب گنده، با یه لیوان چای اومدم  نشستم روی تنها مبل هال. نشسته بودی لبه پنجره، حواست به من بود، ولی داشتی وانمود می‌کردی که نیست، که بیرون پنجره‌ست. منم به تلافی شروع کردم توی اینستاگرام گشتن. از این صبح‌های یکشنبه‌ی گهی بود. از همین‌ها که صبح‌ش دیر پاشده بودم با سردرد، و از همون اول واسم بدیهی بود که چه زود قراره یکشنبه تموم شه. فردا روز تحویل مالیات‌هاست. ما طبق معمول همه کارمون رو کردیم و گیر دو سه تا سوال ریزیم و همون گیر تا روز آخر کش اومده. تو ظاهرا کاری به این کارها نداری. از بیرون صدای آژیر میاد. همیشه. هر از گاهی که ماشین‌های پلیس و آتش‌نشانی دورترن، فقط اون صدا زیرتره رو  می‌شنویم. یه جور صدای دلهره‌آوری می‌شه مثه صدای ناله. 
دلم می‌خواد راه بیافتم تو اینستاگرام به اینها که عکس‌هاشون قشنگه ولی زیرش با جمله‌های تخمی گه می‌زنن، بگم ننویس. ولی بعد به خودم می‌گم به من چه. راه می‌افتم به جاش می‌رم عکس‌های دیگه تماشا می‌کنم. از این ایده که یه قاب مربعی گذاشته باشیم اون گوشه برای روز مبادا و سعی کنیم با چیزای قشنگ پرش کنیم، همین‌طور که بقیه‌ی دورتادورمون رو میانمایگی و آشفتگی پر کرده، خنده‌م می‌گیره. دلم برای این تلاش بی‌خودی می‌سوزه حتی یه وقتایی. از اینکه چه‌قدر گاهی باید قاب‌هامون رو تنگ کنیم که اون چیزایی که چشم و دلمون رو آزار می‌دن نیان توش. بعد یه نفس راحتی بکشیم تو همین قاب کوچیک بسته. تو هنوز نشسته بودی لبه‌ی پنجره و انگار که فکر منو نصفه خونده باشی، گفتی "قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه‌ی اشکال". صدات هنوز خواب بود. منم حال جواب دادن نداشتم، فرض کردم خوابیم هنوز. پاشدم به نعناع‌ها آب دادم و روز شروع شد. 

Tuesday, April 12, 2016

- و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
- سوسک سوسری چطور؟

Thursday, March 17, 2016

Is there no way out of the mind?*

تو پراکنده‌ای در من. 
گاهی گوشه‌ی چشمانم، 
گاهی روی لبانم،
گاهی روی سینه‌ام. 
امروز از صبح خودم را مثل اسب مسابقه دوانده‌ام. 
تا آنچه را که فراموش کرده‌ام، فراموش کنم.
تو را هم با خودم دوانده‌ام.
به سنجاب‌های شهر بلوط داده‌ایم.
کاسه و بشقاب آبی خریده‌ایم.
و سرهامان از شراب گرم است.

* Sylvia Plath

Friday, March 04, 2016

آدم‌ها معمولا اول به نتیجه می‌رسند، بعد می‌گردند برای نتیجه‌هایشان دلیل پیدا می‌کنند. بعد؟ داستان را از آخر به اول تعریف می‌کنند. بعدتر؟ صدای کف زدن حضار همیشه‌ در صحنه. 

Thursday, March 03, 2016

شجریان توی گوشم مخالف سه‌گاه می‌خونه. پروپوزال جدید داره فرم می‌گیره. یواش یواش دارم می‌فهمم می‌خوام چی کار کنم باهاش. نوشتن خوبه. خیلی خیلی خوبه. فکرهای چند ماه گذشته رو دارم مرتب می‌کنم. یکی یکی از این‌ور و اون‌ور ذهنم درمی‌یارم. پرت می‌کنم تو پروپوزال. بعد می‌شینم بهشون ورمی‌روم. هی بالا پایین می‌کنم. می‌تونم هرقدر دلم می‌خواد سرِصبر کلمه‌ها رو جابه‌جا کنم دنبال یه کلمه‌ی بهتر، یه سایه‌ی بهتر. تا وقتی که جمله که درست می‌شه یه نفس راحتی بکشم. حال خوشیه. راضی‌ام ازم. 

Wednesday, March 02, 2016

از خواب‌ها

یک خواب مبهم دنباله‌دار می‌بینم شب‌ها. در خانه‌ی بزرگ ناآشنایی می‌گذرد، که از آن می‌ترسم. خانه‌ای که مال ماست، اما ما تنها در یکی دو اتاقش زندگی می‌کنیم، بقیه‌ی خانه مبهم است؛ انگار یک زندگی دیگری درونش جاری باشد، بدون ما. مثلا آدم‌هایی که من نمی‌شناسم‌شان می‌آیند گلدان‌های اتاق‌های دیگر را آب می‌دهند، من نمی‌بینم‌شان، ولی می‌بینم که خاک گلدان‌ها خیس است و وحشت‌زده می‌شوم از حس حضور دیگران. یک شب هم دیدم که تو توی یکی از آن اتاق‌ها که در خانه‌ی ماست ولی انگار مال ما نیست زندگی می‌کنی. انگار که من پنهان‌ت کرده باشم. ولی مثل خیال زود پریدی از سرم. خانه این‌قدر به خوابم آمده که دیگر آشنا شده. حیاط دارد. ولی درِِ حیاط هم به همان اتاق‌های کذایی باز می‌شود. درِِ خانه هم. ما در انبوهی از وسایلِ آشنای خودمان توی یکی دو اتاق زندگی می‌کنیم. بقیه‌ی خانه مرتب چیده شده. ما نچیدیم‌ش اما. و غریبه است. حتی آشپزخانه! یک بار هم ظرف‌های نشسته‌ی مهمانی‌ای که ما نداده بودیم توی آشپزخانه تلنبار شده بود. و من مدام می‌ترسیدم. بعد حالا که بیدارم و دارم این‌ها را برایت می‌نویسم فکر می‌کنم که چه‌قدر زندگی همین است واقعا. ما دورِ خودمان را با انبوهی از آدم‌ها و چیزهای آشنا پر می‌کنیم. که احساس امنیت کنیم. "ما" اما موجودی خیالی‌ست. ما تکه‌ای از خودمان را با تکه‌ای از دیگری "ما" خطاب کرده‌ایم. بیرون از این "ما"، کمی آن طرف‌تر از ما اما، چیزهای دیگری در جریان است، بدونِ دخالت ما. فکرهایی که می‌آیند و می‌روند. آدم‌هایی فقط کمی آن طرف‌تر، که گلهای‌شان را در گلدان‌های خانه‌ی ما کاشته‌اند، و حتی می‌آیند گاهی به گلهای‌شان آب می‌دهند، و ما شاید هیچ وقت باخبر نشویم از حضورشان. 

و تو همه‌ی این‌ها بودی

آدم باید عاشق زنان کنترآلتو شود، یا آن‌ها که دوست‌شان دارند.
یا آن‌ها که لاتین یا یونانی می‌دانند.
یا آن‌ها که می‌توانند ساعت سه صبح‌ِ شهری کهنه در اسپانیا را با تو بی ‌بهانه و بی ‌حرف قدم بزنند.
و تو همه‌ی این‌ها بودی. 

Tuesday, March 01, 2016

از نامه‌های ناتمام

امروز به یاسی و نیلا حسودی‌ام شد، در دو کانتکست مختلف. یکی‌شان چون یک حسادت کهنه است که از هزار سال پیش مانده. و هر بار هر کار جدید خوبی که یاسی می‌کند باز همان حسادت خفته بیدار می‌شود. ریشه‌اش این است که او لال نبود و من لال بودم. و هر چه او می‌گفت من لال‌تر می‌شدم و نامرئی‌تر وحسودتر. و همین‌طور که لال بودم چاره‌ای در خودم نمی‌دیدم جز این‌که لااقل در جمع تحسین‌ش کنم. و برای من مهم‌تر این بود که حس می‌کردم حتی تو هم مرا نمی‌دیدی، چون نورافکن نور را تابانده بود به او، من؟ در تاریکی و سکوت، نورها و صداها و کف زدن حضار را می‌پاییدم. بعدها یاسی دیگر برای من یک شخص نبود. تکثیر می‌شد. یک نوع کاراکتر بود. گوشه‌هایش را هر جا که می‌دیدم دلم می‌خواست فرار کنم. نمونه‌اش؟ باربارا. جدیدترش هم نیلا. حسادتی که سعی کردم در نطفه خفه‌اش کنم. حالا داشتم خفه می‌شدم. چه‌قدر می‌توانم حقیر و ناتوان باشم؟ خیلی. خیلی. خیلی. و این لیست به همین دو نفر ختم نمی‌شود. بنویسم‌ش یک فهرست بلندبالایی است از آدم‌ها و موقعیت‌هایی که حسادت‌م را برانگیخته‌اند. خواستم حالا که هزار سال گذشته، و هزار سال پیر شده‌ایم و من هنوز همان‌قدر حقیرم این‌ها را بدانی، شاید گفتن‌ش کمی از این بار بکاهد. 

Monday, February 29, 2016

از بیخ برکنده

آخ که چه دلم تهران می‌خواد این روزا. یک چیزی نوشته بودم برات. بی‌هوا پاک شده. خواب دیدم که نقش یه زن فلج رو بازی می‌کردم تو یه تئاتر. گوشه‌‌ی صحنه نشسته بودم با حالی مستاصل. دیگران می‌اومدن و می‌رفتن. من فقط نشسته بودم و هر از چندی لابه‌لای حرف‌های بقیه یه چیزی می‌گفتم در حد یکی دو جمله. خیلی هم بد بازی می‌کردم. انگار که بخوام نامربوط بودنم به همه‌ی دیگران رو با بد بازی کردن نمایش بدم. این از بیخ‌برکندگی من‌و یاد تو می‌‌ندازه و دو-نقطه-ستاره‌ها و کلمه‌های خالیِ تکراری. خونه‌ی ما چند ساعته که تو مه گیر کرده. نه صدایی می‌یاد، نه هیچ چی دیده می‌شه. همه چی سفیده اون بیرون. آنی یه کتاب داده که برسونم به جین. درباره‌ی موسیقی یونان و ترکیه‌ست. کتابه کیفم‌و سنگین کرده. بعد یاد این بچه‌ها می‌افتم که خیلی معصومانه و ساده‌لوحانه می‌خواستن موسیقی ملل مختلف رو قاطی برنامه‌های درسی مدرسه‌های کالیفرنیا کنن، که مثلا از این موسیقیِ غربی-محوری نجات پیدا کنن و بچه‌ها بفهمن جاهای دیگه‌ای هم تو دنیا هست که حتی موسیقی هم دارن... یهو به یونان که رسیدن ربتیکا رو گذاشتن تو برنامه‌ی آموزشی. مامان باباهای بچه‌های یونانی هم شاکی اومدن مدرسه که ما اصلا از همین چیزای ترکی فرار کردیم از یونان اومدیم آمریکا! بعد؟ هیچ. آدما مرزهاشون رو هم مثل بنفشه‌ها با خودشون حمل می‌کنن... 

Thursday, February 18, 2016

روزهای سرد معمولی

دمای هوا دو درجه اومده بالای صفر. مثل مورچه‌ها که توی تابستون آذوقه جمع می‌کنند برای وقت سرما (حالا واقعا می‌کنند؟) تا هوا مثبت می‌شه خیلی خودکار به شین می‌گم که باید بریم خرید خوراکی. روزهای خیلی سرد تنها دلگرمیِ من همینه که میشه تو خونه غذا خورد. کلا سطح برهم‌کنش من با کل شهر همین خرید‌های خوراکیه. بقیه‌اش رو یا توی خونه تو سر خودم و کتابها و مقاله‌ها می‌زنم یا توی دانشگاه. فعلا هم که دارم چارلی پارکر گوش می‌دم و پروپوزال می‌نویسم. یعنی دقیقا وقتی خودم هنوز به کل ماجرا شک دارم، سعی می‌کنم بقیه رو قانع کنم که خیلی معقوله همه چی. 

Saturday, February 13, 2016

این ترم زبان عربی می‌خونم. امروز برای اولین بار یه داستان کوتاه به زبان عربی خوندم. شادم. بعد دیدم که یکی از کارهایی که ما هیچ وقت تو اون همه سال عربی خوندن تو مدرسه نکرده بودیم همین بود. این همه توانایی‌های بالقوه که ترسیده بودیم (یا یاد نگرفته بودیم) باهاش کاری بکنیم. کاری که بشه ازش لذت برد.

Wednesday, February 10, 2016

کاش شنونده خاموش نباشد.

همین چند دقیقه پیش که نعناها را چیدم و ریختم‌شان توی قوری شیشه‌ای که دم بکشند یادت افتادم. بعد هم یاد این نوشته‌ی زاناکس:

حالش خیلی خوب نبود، زنگ زد بگوید دوستم دارد. آدم باید کسی را داشته باشد که وقتی حالش خوب نیست به او زنگ بزند و بگوید دوستش دارد؟ کاش شنونده عاقل باشد یا عاشق؟ کاش بتواند همه چیز را بگذارد پای حال همان لحظه ی گوینده که برای شنونده هم پنیری جا به جا نشود. کاش کلن آدمی همه را مست فرض کند که از سر مستی حرف می زنند. آن وقت نه حسابی می ماند نه کتابی. نه توقعی و نه تصوری. مست بوده یک چیزی گفته. +



بعد؟ همین‌ها. خوب است که آدم گلدان نعناع داشته باشد برای شب‌هایش. 

Thursday, December 31, 2015

از نامه‌های ناتمام 
حالم از دیروز پریلود ای مینور شوپن است. خیابان‌ها شلوغ‌اند. توریست‌ها حمله کرده‌اند و شهر و ساکنانش را می‌بلعند. از هر طرف که می‌روم گیر می‌کنم لابه‌لای دست‌ و پا و سلفیِ آدم‌ها. شال گردنم را محکم می‌پیچم دور گوش‌هایم. دندانِ بی‌عصبم تیر می‌کشد. مرگ کمی آن طرف‌تر و کمی‌ آرام‌تر راه می‌رود. یادم می‌آید که نامت را صدا کرده بود. تو برگشته بودی و نگاه کرده بودی، و او عکس گرفته بود از نگاهت. آن روزها عشق این‌قدر به وفور نریخته بود زیر دست‌ و پا. ساکت آن گوشه نشسته بود و ما را می‌پایید.  صدا کردن نام کسی که دوستش داشتی بس بود برای ماهی و سالی. و برای ماه و سال کسی دیگر که دوستت داشت، اما جرات نکرد صدایت کند و جرات نکرد عکسی از نگاهت بگیرد. تنها هزار بار نگاهت را توی عکس دید و هر بار دلش ریخت. 

Friday, December 25, 2015

چنان بخوان که تو دانی

از نامه‌های ناتمام 
نوشتن کلمه را از صدا، از لحن و از حضور جدا می‌کند. نوشتن، لابه‌لای کلماتِ ما، چیزهایی دیگر می‌گوید. اینکه می‌نویسم یعنی تو نیستی، یعنی آن‌قدر نیستی که بگویم و بشنوی. یعنی صدای من "اتفاقی" به گوش تو نخواهد رسید. یعنی باید انتخاب کنی که بخوانی، و انتخاب کنی که چگونه بخوانی و با چه لحنی بخوانی و چگونه صدای ننوشته‌ام را بشنوی و چگونه تفسیر کنی. و تو در همه‌ی این کارها تنهایی. همان‌قدر که من در نوشتن تنهایم. کسی نیست لحن مرا به تو بگوید. کسی نیست تصویر مرا وقت نوشتن نشانت دهد. کسی نیست که لابه‌لای حرف‌ها نگاه تو را هم تفسیر کند و مسیر کمله را برایت کج و راست کند. در خواندن همان‌قدر تنهایی هست که در نوشتن. در نوشتن همان‌قدر اختیار هست که در خواندن. 

Tuesday, December 22, 2015

از نامه‌های ناتمام
روزهای شلوغی می‌گذرند. روزهای تا دلت بخواهد بی حرف و بی نشان، تا دلت بخواهد قارچ و گوجه‌فرنگی و ریحان و فلفل تازه. روزهای با حوصله‌ی غریب و گلدان‌های نعناع، روزهای نوشتن‌ها و بازنویسی‌ها و بازنویسی‌ها. یادم رفته بود برایت بگویم. این اعتیاد تازه‌ام است. بازنویسی. بازنویسی. بازنویسی. آن‌قدر که حرف‌‌ها جا بیافتند. آن‌قدر که تفاله‌های چای ته‌نشین شوند. با حوصله و یکی‌یکی. دراز می‌کشم و قوری شیشه‌ای را می‌گذارم کنارم و تماشا می‌کنم. تا چای ته‌نشین شود. تا حرف‌ها بروند یکی‌یکی سرِ جایشان. داشت یادم می‌رفت. آمدم که بگویم هر بار که دلت برای کسی تنگ می‌شود، به یاد بیاور که دلت برای او تنگ نیست. برای گذشته‌ی خودت و اوست که تنگ است و بیش از آن برای خودت در آن حالِ از دست رفته. 

Thursday, December 17, 2015


تکه‌های روزهای رفته
روی گوشیم نوشت باغ. مامان بود. خوب است که گوشی آدم بگوید باغ. بابا رفته بود دم در شغال‌ها را تماشا کند. مامان گفت شعرهایی که نوشته‌ بودیم و چسبانده بودیم به دیوار اتاق را با خودش برده باغ. مامان ما و اتاق‌مان را با خودش کنده و برده باغ. بعدش گریه‌م گرفت. رفتم نشستم چهارزانو توی وان. و البته آب داغ بر هر درد بی‌درمان دواست. پورعطایی دارد در گوشم نوایی می‌خواند. 

Tuesday, December 15, 2015

-

آن چیز/کس که در نقدش زیاده‌روی می‌کنی، آنی!

Wednesday, November 25, 2015

پشت عکس‌ها

مثل یک بز ساکت نشسته بودم روبه‌روی استادم، همین‌طور که همه داشتند با هم حرف می‌زدند، من علفم را می‌خوردم و به دور و برم نگاه می‌کردم. کاف داشت از مجمع دیوانگانی که ما بودیم سلفی می‌گرفت. ب می‌گفت سلفی گرفتن حماقت‌بارترین نوع عکاسی است. آقای استاد هم می‌گفت کمی صبر کن. همیشه احماقانه‌ترها در راه‌اند. امروز کاف عکس را فرستاده. آدم‌ها و بز خوشحال رو به دوربین نگاه کرده‌اند و لبخند زده‌اند. فکر کردم کسی هم باید باشد که حرف‌ها را پشت عکس‌ها بنویسد. 

Wednesday, November 18, 2015

مدتی‌ست از شنیدن دروغ‌های ناچیز لال می‌شوم. دلم می‌خواهد بگویم "من غلام خانه‌های روشنم." اما زورم نمی‌رسد. همان‌جا در خانه‌ای تاریک لال می‌مانم.

Friday, November 13, 2015

political correctness

و اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کرد، در دلتان بخندید و به روی و زبان نیاورید باشد که رستگار شوید. 

Sunday, November 08, 2015

ignorance

اینکه یک آدم خودش کاری یا کسی یا چیزی رو انتخاب کرده یک چیزه؛ این‌که از بین چه گزینه‌هایی انتخاب کرده یک چیز دیگه. ولی خوب ما هم چون دانای کل نیستیم، معمولا کاری با گزینه‌های موجود برای آدم‌های دیگه نداریم.

به تاریخ دو ماه پیش

از روزهای رفته و نامه‌های ناتمام
تو دلم طوفان برفه. پنج روز دیگه اسباب‌کشی داریم. به کجا؟ هنوز معلوم نیست. هنوز خونه‌ی بعدی نداریم. فقط می‌‌دونیم که قراردادمون تموم می‌شه تا پنج روز دیگه و باید بریم. من تسلیم این همه حرکت شدم. باور می‌کنی؟ امروز رفته بودم کیسه و نون بخرم. پشت چراغ قرمز یادت افتادم. یاد حرف‌‌هایی که زدی و من که طبق عادت توی دلم جواب دادم. و صدایی ازم درنیومد. کیسه‌ی خرید تو دستم سنگینی می‌کرد. اون ور خیابون مردم نشسته بودن بیرون کافه. من چشمم به عددهای چراغ قرمز بود. پنجاه‌وپنج ثانیه مونده بود، و تو همه را حرام کردی. می‌شد آن طرف‌تر باشی و برام دست تکون بدی. ولی نبودی. یه آدم دیگه‌ای که چشم‌هاش برق می‌زد، برای دختری که کنارم وایساده بود دست تکون داد. هوا گرم بود. از اون گرماهای خوبِ آخر تابستون. دلم خواسته بود که روبه‌روت نشسته باشم تو همون کافه‌ی اون ور خیابون. تو همون لحظه. و بتونم همه‌ی این روزها رو بی‌خیال برات تعریف کنم. اما این تصویر یه جاش می‌لنگید. نه. خیلی بیشتر از یه جاش می‌لنگید. من بلد نیستم حرف بزنم. بلد نیستم بی‌خیال تعریف کنم. تو؟ نیستی. همیشه فرسخ‌ها دورتر از جایی هستی که قراره باشی. که اصلا کدوم قرار؟ با کدوم تقویم؟ که الان که من دارم می‌نویسم دیگه خبری از گرمای دلچسب آخر تابستون نیست. تو دلم طوفان برفه. همه جا تندتند سفید می‌شه. باد برف‌ها را از زمین بلند می‌کنه و می‌پاشه به در و دیوار و پنجره. نفس‌م می‌شینه روی مژه‌هام و یخ می‌زنه. زمانِ تقویم‌ جامونده روی پاییز. زمان تو؟ کمی مانده تا بهار. 

Friday, November 06, 2015

آنم آرزوست...

ب می‌پرسه روسو درباره‌ی هارمونی چی فکر می‌کرده. می‌گم فکر می‌کرده دور شدن از طبیعته. صداها هارمونی‌هاشون رو توی خودشون دارند. حالا این‌که بیای دو تاش رو برداری پررنگ کنی و هارمونی‌های اون‌ها رو هم اضافه کنی به جریان، مثه اینه که یه عالمه رنگ رو گذاشته باشی دم دست یکی که بلد هم نیست نقاشی بکشه. روسو شیفته‌ی یونان افلاطونی بوده، اینقدر که فکر کنه اگه هارمونی چیز خوبی بود لابد اقلیدس یه ردپایی ازش پیدا می‌کرد، و برامون می‌ذاشت. روسو داشت تو فرانسه‌ی زمان خودش دنبال چیزی می‌گشت که پیداش نمی‌کرد. من؟ دنبال همونم که روسو فکر می‌کرد تموم شده. 

Friday, October 16, 2015

از نامه‌های ناتمام

چند وقت است دلم نخواسته برایت بنویسم. به جایش درها و پنجره‌ها را باز گذاشته‌ام که احساس هوایی بخورد. دنبال رد نور گشته‌ام. کنار چمن‌های برایانت پارک نشسته‌ام و بازی بچه‌ها و عاشق‌ها را یک دل سیر تماشا کرده‌ام. حالم؟ لابد خوب است. از کدام لابدها؟ از همان لابدهای بدون شک. دست‌ و پا زدن‌هایم تمام شده. تسلیم زندگی شده‌ام. همین است که هر روز نمی‌نشینیم روبروی هم که حال هم را بگیریم. خودم و زندگی را می‌گویم. من تسلیم شده‌ام. زندگی هم آرام شده. مثل آدم‌ها که همین که خیال‌شان راحت می‌شود که برده‌اند آرام می‌شوند. گاهی حتی دیده‌ام توی مسابقه‌های ورزشی می‌آیند دست می‌دهند به حریف بازنده. که یعنی موضوع این حرف‌ها نیست. زندگی هم با من همین کار را کرد. همین که دید تسلیم‌ام و بی‌خیالِ دست‌ و پا زدن شده‌ام، دست دراز کرد به سویم. نشستیم بعدترها روبه‌روی هم و گپ زدیم و خندیدیم. بی حساب شدیم با هم. حتی کمی هم بدهکار زندگی شدم. قرار است دستش را بگیرم، ببرم رویاهایم را نشانش دهم. 

Friday, October 09, 2015

کمی هم مهربان‌تر

- کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی‌ خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ 
- بخواب سهراب. رسیدیم بیدارت می‌کنم. 

+

از نامه‌های ناتمام 
دیروز حرف از ارسطو بود و تراژدی. یادت افتادم. بعد گوشه‌ای برایت نوشتم چطور می‌شود آدم این همه حس‌های متضاد را نسبت به کسی در دلش نگه دارد و نشکند؟ کسی جوابی نداد. دیدم شکسته‌ایم و حواسمان نیست. 

Wednesday, October 07, 2015

+

او که می‌رود، گاهی آینه‌ی تمام‌قد توست که مانده‌ای و ذره ذره هر روز تکه‌ای از خودت را گم کرده‌ای. تنها گیرم کمی جسورانه‌تر.

Tuesday, October 06, 2015

کار ما این است که شک کنیم.

صبح که رسیدم، ایستاده بود بیرون ساختمان، سیگار می‌کشید. به هم نگاه کردیم و زیر لب چیزی گفتیم از دور. او را نمی‌دانم. من اما داشتم آواز می‌خواندم و او را طوری نگاه می‌کردم که او از دور می‌شنید ?Hi, How is it going. دیروز برایان می‌گفت جایی خوانده است که هر کس بتواند راه برود می‌تواند هم برقصد و هر کس بتواند حرف بزند، آواز هم می‌تواند بخواند. و ما پر از شک بودیم. اصلا کار ما این است که شک کنیم. پ میم که از همه ما بیشتر شک داشت چنان گفت کاش که انگار همه‌ی عمر دلش خواسته باشد برقصد و هیچ وقت نتوانسته باشد. یاد زوربای یونانی افتادم و آخرین بار که خسته و کلافه در پرواز دبی به نیویورک دیدمش، وقتی که آفتاب و هواپیما با هم مسابقه می‌دادند، و انگار خورشید هیچ وقت نمی‌توانست طلوع کند. در ردیف ما همه خواب بودند. من آبی و قرمز را برای هزارمین بار دیده بودم و داشتم زوربا را تماشا می‌کردم و پاهایم خواب رفته بود... همان‌جا بود که برایت نامه‌ی هزارم را تمام کردم. درست همان‌جا که زن را کشتند. 

Sunday, October 04, 2015

+

- کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی‌ خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ 
- هیچ جا سهراب جان. فعلا چشم‌هایت را ببند و کرگدن‌وار بدو.

Saturday, October 03, 2015

ثبت است؟

سرد شده. دیروز رفتم برای مصاحبه ویزا. از طبقه‌ای که سفارت اسپانیا هست آن نیمه‌ای از منهتن پیداست که من معمولا نمی‌بینم. تمام روز باران می‌آمد. شب وقت خرد کردن پیازچه‌ها با چاقوی نو دستم را بریدم. داشتم به این همه روز که ننوشته بودم فکر می‌کردم. که چقدر دلم نخواسته بوده بنویسم. که حال ثبت کردن نداشته‌ام. گفته‌ام چه کاری‌ست، این همه که این روزها عاشقم و حالم خوب است لابد خودبه‌خود "ثبت است بر جریده عالم دوام ما". حافظ که دروغ نمی‌گوید لابد. بعد یاد حرف‌های کلاس افتادم، و مقاله‌ای که پرسیده بود آیا کار به ازای پول تنها راه بازیابی قدرت است برای زنان؟ و به حرف‌های توی کلاس و به حرف‌های پیاده‌روی‌ها با شین، و شبی که کنار حوضی که فواره‌اش شبیه قاصدک بود نشسته‌ بودیم و از دکه‌ای غذای سوریه‌ای/لبنانی گرفته بودیم و خورده بودیم. بعد یادم افتاد که به شین گفته بودم که مادربزرگم که کار نمی‌کرد، از مادرم که کار می‌کرد قدرتمند‌تر بود در تصمیم‌گیری برای کارهایی که به خودش مربوط بود. و شین که گفته بود جریان خیلی چندبعدی‌تر از این حرف‌هاست. بعد فکر کردم که چه‌قدر از این حرف‌ها درست است؟ دیدم واقعا نمی‌دانم، و بی‌انصافی‌ست که قیافه‌ی دانستن به خودم بگیرم و حکم صادر کنم. بعد یاد سرمایه‌داری افتاده بودم. که کارکردن زنان آخرش به نفع چه کسی تمام شده؟ بعد یاد فوکو افتاده بودم و تعریفش از قدرت و مقاومت که همه جا هست... بعد دنبال ترجمه‌ کانتکست گشته بودم در مغزم. و دستم را همین‌جا بود که بریدم. 

امروز که دارم با دست پانسمان شده این‌ها را می‌نویسم، یادم افتاد باز که چه این همه وقت خوشبخت‌ترین آدم روی زمین بوده‌ام به خیال خودم. و خیال خودم بس است برای این همه. 

که صبح پاییز باشد و تو در آغوش نازنینی از خواب بیدار شده باشی، و چای را که می‌ریزی بوی یاس در خانه بپیچد.

Wednesday, September 23, 2015

So dawn goes down to day...

پنجره‌ها را باز کرده‌ام. پاییز در خانه جولان می‌دهد. نورها باریک‌تر می‌شوند و گرم‌تر و دلخواه‌تر. ولو شده‌ام روی تخت. با ریتم شعر و موسیقی سر و کله می‌زنم، با زمان‌، با پاییز و بهار شدن. یادم باشد به فیلم‌های موما سر بزنم. به استادم ای‌میل زدم که آخرهای اکتبر نیستم. می‌روم کنفرانس. لیست برنامه‌های شهر را که شین فرستاده نگاه می‌کنم. پاییزها در شهر غوغاست. هر روزش خبری هست. و هر روزش هم من دلم می‌خواهد مثل گربه‌ها یک باریکه‌ آفتاب پیدا کنم و زیرش دراز بکشم و به استوارت ‌هال و سایر اتفاقات شهر فکر نکنم. به جایش رنگ‌ها را می‌پایم. نور می‌تابد به ملافه‌های قرمز و نارنجی، و انعکاسش دیوار‌ها را رنگ می‌کند...


Tuesday, September 15, 2015

+

شنبه شب بود. تو در ازدحام کوچه‌ی خوشبخت قدم می‌زدی. من اما نه دریچه می‌خواستم، نه چراغ. موهای خیسم به گردنم می‌خورد. نور شهر برایم زیاد بود. تنها نشسته بودم توی تاریکی اتاق. دیوار می‌خواستم. میان خودم و شهر، میان خودم و صداها، میان خودم با خودم که حرصم را درمی‌آورد. شهر جای دیگران است. دور تا دور خودم را دیوار کشیده بودم و از پشت دیوارها هنوز می‌شنیدم‌شان. یک گوشه‌ی دیگر هم زنی نشسته بود روی یک ملافه‌ی خاکستری، آواز می‌خواند و به ناخن‌هایش لاک قرمز می‌زد و کاری به پشت دیوارها نداشت. 

من گم شده‌ام. تو نشسته‌ای عکس‌هایمان را نگاه می‌کنی، و دنبال منی می‌گردی که نیستم. منی که دارم توی عکس‌ها دور خودم و تو و دنیا می‌گردم، و موهایم را باد آشفته می‌کند، و چشم‌هایم برق می‌زنند. من ایستاده‌ام این پشت تو را نگاه می‌کنم، و نگاهت را می‌پایم به منِ توی عکس‌ها. یادم می‌افتد چه خوب است آدم کسی را داشته باشد که گاهی یواشکی از دست‌هایش عکس بگیرد. گوشه‌ای از دلم می‌سوزد. خم می‌شوم پشت گردنت را می‌بوسم. کمی توقف می‌کنم و باز گم می‌شوم. 

Saturday, August 29, 2015

.

صبح عکس بچه‌های پناهجوی غرق‌شده در مدیترانه را دیدم، بعد هم عکس گربه‌های سوخته. strange fruit ازصبح توی گوشم است و یک جایی کنج دلم می‌سوزد. گریه تمام نمی‌شود. برای ر نوشتم کمش آورده‌ام و این حرف‌های کوتاهِ سلام-چطوری‌طور دیگر جواب دلم را نمی‌دهند. جواب داد هنوز ترکیه است. یک اقیانوس و یک قاره آن طرف‌تر. زندگی درد دارد. از صبح هزار بار همین‌طور که این‌جا نشسته‌ام، زندگی‌ام را جمع کرده‌ام، چپانده‌ام توی یک چمدان و فرار کرده‌ام، اما هنوز نمی‌دانم به کجا. جایی برای فرار نمانده. 

Thursday, August 20, 2015

+

از نامه‌های ناتمام 
یک چیزی سرِ جایش نیست. این را هم تو می‌دانی، هم من. ولی دست‌به‌یکی کرده‌ایم با دنیا که کسی به روی کسی نیاورد. هر چه دورتر می‌شوی بیشتر دلم می‌خواهد بنشانمت اینجا به زور و برایت وراجی کنم. از دیروز افتاده‌ام به جان لپ‌تاپم. برق افتاده، همه چیز را تمیز و بی‌لک می‌بینم. تازه فهمیده‌ام این همه لکه روی صورت‌های شما نبوده. روی مانیتور من بوده. حال تازه چیزی کشف کردن را ندارم وگرنه همه چیز آنقدر شفاف است که گاهی دستم می‌خورد به نخ‌های نامرئی روابط توی عکسها، و آدم‌ها کمی تکان می‌خورند. آدم نمی‌شود زندگی را بگذارد جلویش و به داشته‌ها و خواسته‌هایش فکر کند و ببیند مهره‌هایش را چطور باید بچیند که به هیچ جای خودش و دنیا و آدم‌های درون مرزهایش و آدم‌های آن بیرون برنخورد. زندگی فرصت چیدمان مهره‌ها را نمی‌دهد. لحظه به لحظه و فقط با همان دو سه مهره‌ای که خیلی گنگ فکر کرده‌ای در اختیارت هست، باید پیش بروی. تصویر کلی می‌ماند شاید برای نوادگانت که خاطراتت را بچینند کنار هم و همین‌طور که جدی زندگی‌شان را می‌کنند، به ریش تو و دنیا بخندند. شاید هم حتی هیچ کس دیگری پیدا نشود که این مهره‌ها را بچیند کنار هم و راه را پیدا کند و نقشه را بکشد. ما زندگی می‌کنیم. و این انگار برایمان کافی نیست. ما زندگی را می‌گذاریم جلویمان و با هم حرف می‌زنیم. انگار که بیرونش ایستاده باشیم. انگار که بشود مثل جعبه‌ای درش را باز و بسته کرد. ولی نمی‌شود. و حرف سرگیجه می‌آورد. و حرف گنگ است. و ما با این گنگ‌ترین ابزار جهان تنها مانده‌ایم که خودمان را و هم را و زندگی را تفسیر کنیم. و هنوز دست هم از هیچ چیز نکشیم. و هنوز قرارمان این است که کم نیاوریم.

Monday, August 17, 2015

فرهنگ

یک جا هم نوشته بودم:
ما هیچ وقت هیچ چیز را همان‌طور که هست نمی‌بینیم، آنچه که می‌بینیم تصویر مسخ شده‌ و مخدوشی از دنیاست و فرهنگ همان‌ موجودی‌ست که واقعیت را در ذهن ما مسخ می‌کند.


+

از نامه‌های ناتمام 
قرار نبود با هم از خرابی‌ها حرف بزنیم. راستش همه چیز خوب است. این را از دسته‌های مرتب پیازچه‌ها و شوید‌های توی یخچال هم می‌شود فهمید. اما تو یخچال را نگاه نمی‌کنی. و من به طرز مسخره‌ای هیچ کدام از مهارت‌های زندگی را ندارم. در خانه‌ی ما  رسم نبود که آدم از خودش حرف بزند. از دسته‌ی شویدها، از بوی برنج، از پاهای خیس، از هندوانه‌ها و رنگ‌های تابستان. این‌ها همه بودند، اما گفته و شنیده نمی‌شدند. رسم بود که آدم لال زندگی کند. و لال به دنبال حرف‌های درخور بگردد. و وقتی می‌گویم درخور، منظورم به همان اندازه گنگ است. هیچ وقت معلوم نبود درخورِِ چه؟ بعد؟ دارم تمرین می‌کنم. ساده‌ترین کارها برایم به غایت پیچیده‌اند. دوستت دارم را بلدم بپیچم لای هزار حرف بیهوده و تحویلت دهم، طوری که هیچ وقت نفهمی که دوستت داشته‌ام. بی‌فایده است اما. همین است که می‌آیم حرف‌های معمولی آدم‌ها را می‌بینم و حسودی‌ام می‌شود. به جایش چای می‌ریزم که خیالم راحت شود. گاهی چای تنها نقطه‌ی وصل من به دنیاست. برایش نوشتم که دلم تنگ شده بود. اما اینقدر سخت بود نوشتنش، که دلتنگی‌ام زیر بار نوشتنش برطرف شد. بعد رفتم کمی عقب‌تر ایستادم. دیدم این حرف، مال من نیست. نه این حرف، که این‌طور حرف زدن، بی‌ پرده، بی خیال، مال من نیست. از هزار فرسخی هم داد می‌زند که کسی زیر این حرف‌ها له شده. حالا چند وقت است دارم تمرین می‌کنم.  راستی تا یادم نرفته است، بنویسم. امروز امتحان گردن‌شکن را هم دادم. چهار ساعت‌ونیم طول کشید. یازده صفحه نوشتم. از مدرنیته در هند گرفته، تا پابلیکِ هابرماوس. گردنم درد می‌کند. 

Sunday, August 02, 2015

بگذار خرابی‌ها به هم بیایند.

از نامه‌های ناتمام

نوشته‌ای که داری با خودت می‌جنگی. این را از همین جمله‌های احمقانه‌ی زیر عکس‌هایت فهمیده‌ام. از حماقتی که مال تو نیست. جنگ خراب‌ترت می‌کند. نه هر جنگی، اما جنگی که مال تو نیست خراب‌ترت می‌کند. این حتی از دست‌وپا زدن‌های دو هفته پیشت هم غم‌انگیز‌تر است. دو هفته پیش در باتلاقی فرو می‌رفتی که مال خودت بود. همه چیز به همه چیز می‌آمد. آرام از نفس می‌افتادی و همه چیز به غایت غم‌انگیز بود. اما امروز داری در جنگی دست و پا می‌زنی که جنگ تو نیست. هیچ چیزش را نمی‌دانی. انگار نوزادی که کلاه خود به سر، با شمشیر آدم بزرگ‌ها که حتی نمی‌تواند برش دارد، گیر کرده باشی در دنیایی که دنیایت نیست. و من و تو این را می‌دانیم. هر قدر هم که خودمان را بزنیم به آن راه و سوت‌زنان از کنار دنیا بگذریم. از دیدنت به این حال، دلم ریش می‌شود.

اشتباه فهمیده‌ای. زندگی، جنگ و دیگر هیچ نیست. دلت نوازش می‌طلبد. نوازشش کن. دلت چیزی را می‌خواهد که سر جایش نیست. بگذار بی‌حالی کند. بگذار دلش بخواهد از همه چیز ببُرد، برود مچاله شود یک گوشه. هزار بار برگردد به گذشته. هزار بار برود بنشیند روی همان پله‌ای که از آن فرار می‌کنی. و تو هزار بار نوازشش کن. هزار بار برایش چای بیاور. هزار بار گوش بده. بگذار همه چیز خراب باشد اما خرابی‌ها به هم بیایند. بگذار یک روز درونت جنگ نباشد. اندوه یکپارچه و باشکوه بساطش را پهن کرده باشد کنارت. اگر یک چیز را در کنار من باید فهمیده بودی همین است که به دل نمی‌شود زور گفت. قهر می‌کند و درش را می‌بندد. می‌رود کنج جایی که نمی‌دانی کجاست پنهان می‌شود. و بعد دیگر هیچ وقت چشم‌هایت برق نمی‌زنند. از من می‌پرسی، که لابد نمی‌پرسی، هیچ کدام از حال‌هایت را حرام نکن. احوالت را در آغوش بگیر و نوازش کن. دلت از یكپارچگی آرام می‌شود. یک روز باز لبخندش برمی‌گردد. من حال تو را می‌شناسم. من دلت را می‌شناسم. 

+

"هر کس به محض تولد در همان میدان کذایی گاوبازی‌ست. دیگران تماشاچی‌اند، گوش تا گوش دور میدان نشسته‌اند و او را تشویق می‌کنند بدود، به هوا شاخ بزند، از خشم، ضربه‌های سمش را به زمین بکوبد و به پیشواز مرک برود. حیوان بیچاره را تا آخر در راه زندگی به پیش می‌رانند، تا وقتی که به ته کار برسد. وجود آنها شرایط بازی را معین می‌کند. تقصیر آنها نیست. چاره‌یی ندارند. هر تماشاچی، به عنوان یک موجود زنده خودش هم در میدان و بازیچه‌ی گاوباز خود است و دیگران او را تماشا می‌کنند. هر کس هم آن ورزای گیج و زخمی توی میدان است و هم تماشاچی. و تماشاچیان فقط شرایط بازی را معین می‌کنند نه سرنوشت آن را. سرنوشت بازی از پیش مقدر شده. همیشه گاوباز خنجرش را فرو می‌کند، مرگ همیشه آنجاست. به محض اینکه افتادی توی میدان پیروزی او گفت‌وگو ندارد."

شاهرخ مسکوب
در سوگ عشق یاران
به یاد هوشنگ مافی


Saturday, August 01, 2015

+

"راستش من هم خیال خداحافظی ندارم. دلم می‌خواهد با تو جنتلمن ملامتی گپ بزنم. نمی‌دانم از کجا و از چی، همین‌طور الکی، مثل پرنده‌های افجه، وقتی که با بهار حرف‌های بی‌جواب می‌زدند، و زبان به دهان نمی‌گرفتند، و مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ای می‌پریدند. تو هم از جهتی بی‌شباهت به آنها نبودی. مال نسلی بودی که حرف‌های بی‌جواب داشت. انتظار جواب هم نداشت، برای خنک شدن دل خودش ورمی‌زد. صدایش را در بیابان سرداده بود، هر چه می‌گفت به دیوار می‌خورد و پخش می‌شد و می‌ریخت، حرفش باد هوا بود. نسل سیاست‌بازان بی‌سیاست و بلندپروازان بی‌ بال و پری که در قفس خیالات خود جولان می‌دادند. نسلی که مثل فرشته عدالت با شمشیر دروغی، بال‌های گچی و چشم‌های بسته در آسمان ظلم می‌پرید و در هر بالی که می‌زد سرنگون می‌شد. ای عزیز ناکام، ما با چشم‌های کور می‌پریدیم. می‌خواستیم پرستو باشیم، شبکور از آب درآمدیم."

شاهرخ مسکوب
در سوگ و عشق یاران
به یاد هوشنگ مافی

Friday, July 31, 2015

زمان در آفریقا سه لایه ندارد.

شماره‌های این پست هیچ ربطی به هم و هیچ ربطی به فرایند شماره‌گذاری ندارند.  اگر درگیر زمانید فقط هفت و هشت را بخوانید.

یک. جردن بلوم مستاجر قبلی خانه‌ی فعلی ماست. او به تازگی چشم‌پزشکش را به یکی از دوستانش معرفی کرده. چشم‌پزشک هم کارت تشکر و تخفیف ۲۵٪ فرستاده. در همان بانکی که ما حساب داریم، حساب دارد. لباس‌هایش را از لافایت می‌خرد. تازگی‌ها هم فهمیده‌ام همسری به نام جنیفر دارد. جنیفر از این زن‌هایی‌ست که بعد از ازدواج نام‌خانوادگی‌شان را عوض می‌کنند. این زنها چگونه‌اند؟ از استادم بپرسید که همچین تقسیم‌بندی‌ای دارد. روزی که بهش گفتم ازدواج کردم اولین سوالش این بود که فامیلت را عوض کردی؟ گفتم نه. گفت حدس می‌زدم از این زنهایی باشی که فامیلشان را عوض نمی‌کنند. احتمالا با خودش شرط بسته بود و شرطش را برد.

همه‌ی اینها را برای این می‌دانم که آن‌قدر که نامه‌های جردن به خانه‌ی ما می‌رسد، نامه‌های خودمان نمی‌رسد. حتی یکبار بسته‌ی بزرگی از آمازون رسیده بود که دادمش به دربان ساختمان. همان اوایل بود که آمده بودیم. و من منتظر بسته‌ی کتاب‌های خودم بودم. اوایل یعنی دو سه ماه بود که آمده بودیم خانه‌ی جدید. الان فهمیدم که با توجه به اینکه ما به طور متوسط سالی یک بار اسباب‌کشی می‌کنیم، باید تعریفم را از اوایل و اواخر تغییر بدهم، وگرنه هیچ وقت اواسط را نمی‌بینم. 

ساکنین فعلی خانه‌ی قبلی ما چه از ما می‌دانند؟

دو. دیروز می‌پرسید نهنگ چیه؟ گفتم یکی از این ماهی خیلی بزرگ‌هاست که خطرناک هم نیست. پرسید غذاش چیه؟ گفتم همین‌طوری که دهنش رو باز می‌کنه خیلی چیزا می‌رن توش، ولی اگه کسی اشتباهی بره توش می‌تونه تو دور بعدی که دهنش رو باز می‌کنه بیاد بیرون. بعد می‌گه از کجا می‌دونی؟ می‌گم توی کارتون‌ها دیدم (و همانا این مکلامه‌ی گروه سنی الف نیست‌). بعد از شام که رفته‌بودم مسواک بزنم اومدم می‌گم دروغ گفته بودم، توی کارتون ندیدم. خودم اینجوری فکر کردم. 

سه. اگر گذارتان به برلین افتاد و گیاهخوار نبودید از فیله‌مینیونِ Midtown Grill غافل نشوید. (چرا عده‌ای از گیاه‌خوارها فکر می‌کنند که گوشتخوارها نمی‌توانند با شکار مخالف باشند؟)

چهار. سعی کنید حتما گذارتان به پراگ بیافتد، و حتما در ماهی که توریست‌ها مثل مور و ملخ از سر و کول شهر بالا نمی‌روند. از این شهرهایی‌ست که به راحتی می‌شود عاشقش شد. پر از کوچه پس‌کوچه‌های کج و معوج طاق‌دار و بی‌طاق زیباست. اگر احیانا لابه‌لای توریست‌ها گیر کردید، زود بروید توی کوچه‌ی کناری، که حتما به همان زیباییست، فقط بدون توریست. 

پنج. تازگی‌ها با هر غذایی که در یخچال مانده باشد املت درست می‌کنم. چند روز پیش املت لازانیا درست کردم، خیلی هم خوب شد. اگر تنبلید امتحان کنید. اگر با پیازچه حال می‌کنید چند تا هم پیازچه توش خرد کنید.

شش. واشنگتن‌پست از موج گرمای کشنده در جنوب ایران نوشته، و کامنت‌های زیرش ناگوار است. اگر حرص خوردنتان از خود اخبار کافی نیست کامنت‌ها را هم بخوانید.

هفت. زمان در آفریقا سه لایه دارد، و همین برای پیچیدگی ریتم‌ش ما را بس.

هشت. زمان در آفریقا سه لایه ندارد. زمان آفریقا در مغز اروپایی‌ها سه لایه دارد. زمان در آفریقا از حرکت جدا نمی‌شود. زمان مفهوم مجردی نیست. به طبیعت چسبیده است. فاصله‌ی مرگ و زندگی‌ست. فاصله‌ی تولدی تا تولدی دیگر. مراسمی تا مراسمی دیگر. دست‌زدنی تا پای‌کوبیدنی دیگر. زمان را نمی‌شود متر کرد و به دیوار چسباند. زمان را تنها می‌توان رقصید.

Thursday, July 30, 2015

از دیدن او جان است تنم

خوابی. ملافه‌ی قرمز را بغل کرده‌ای. نشسته‌ام همین کنار و تماشایت می‌کنم. صدای نفس‌هایت را دوست دارم. دلم می‌خواهد تا بی‌نهایت کش بیاید این لحظه. صبح تابستان است. هوا تحمل این همه آب را ندارد و گاهی سرریز می‌کند. آب‌ها شرشر می‌ریزند زمین و باز بخار می‌شوند، و این چرخه انگار تا بی‌نهایت ادامه دارد. 
هواشناسی می‌گوید فردا باد می‌آید و همه‌ی آب‌ها را با خودش می‌برد.
و همه چیز تمام می‌شود. 

Tuesday, July 28, 2015

+

سه‌تار رو دستم گرفتم، راه افتادم دور خونه دارم سعی می‌کنم ادای پیش‌در‌آمد همایونی رو در بیارم که بیگچه‌خوانی توی بیداد می‌زنه. صداها توی سرم آمیخته‌اند به یاد میم. بعد که رسیدم توی آشپزخونه بالای سر قوری یادها بزرگ‌تر از صداها شدند. نوزده ساله شدم، نفس‌زنان رسیده بودم آموزشگاه، نشسته بودم روی مبل سه‌نفره‌ی هال و میم آمده بود توی آشپزخانه چای بریزد و آخرین سیگارش را بکشد. بعد چای دم کشید. اومدم توی اتاق، سه‌تار رو گذاشتم روی تشک، شین داشت با صداها بازی می‌کرد. هم‌بازیش شدم. 

Monday, July 27, 2015

+

از داستان‌‌های شهر
طبق معمول هر اوت، داریم دنبال خونه می‌گردیم. زنگ زدیم شرایط یکی از ساختمون‌ها رو بپرسیم. می‌گه:
no wall, no dog, no diplomat

Sunday, July 26, 2015

استراکچرالیسم عاشقانه

اینهایی که مدام همه عزیز دلشان‌اند و دور همه می‌گردند و برای همه می‌میرند، اگر کسی را واقعا دوست داشته باشند، واژه کم نمی‌آورند؟ واژگان دیگری ذخیره دارند برای روز مبادا که دست و دلشان می‌لرزد؟

Saturday, July 25, 2015

آداب لاجرم

پرسیده‌ای چرا حالت را نمی‌پرسم. می‌ترسم. از حرف زدن می‌ترسم. از "سلام-چطوری-خوبم"های محزون می‌ترسم. می‌ترسم چیزی گفته شود که نباید. می‌ترسم چیزی که باید گفته نشود. از معمولی شدن این احوال‌پرسی‌ها می‌ترسم، از اینکه بشوند "آداب لاجرم". از اینکه بپرسم چطوری و تو بگویی خوبم و من هیچ وقت نفهمم چه‌طور بوده‌ای و هیچ وقت فرصت نشود بگویم چه‌‌طور بوده‌ام و چرا بوده‌ام و چرا پرسیده‌ام. از این‌که کلمات بشوند یک مشت نشان خالی، که دیگر دستمان را نگیرند، و دیگر هیچ چیز را نشانمان ندهند، و ما همین‌طور بگوییم و بگوییم و بگوییم، و بشنویم و بشنویم و بشنویم، و دلمان دیگر هیچ‌ نلرزد از این گفتن و شنیدن.


Friday, July 24, 2015

و تکه تکه شدن

یک تکه‌ام دارد جامعه‌شناسی می‌خواند و با ستوارت هال سروکله می‌زند، و به سابقه‌ی واژه‌ی فرهنگ در زبان فارسی و ربطش به culture فکر می‌کند. تکه‌ی دیگرم کنار جوی کم آبی زیر سایه‌ی درختی نشسته است، کفش‌هایش را درآورده، پاهایش را گذاشته توی آب، با سنگ‌ها بازی می‌کند و منتظر است که هندوانه در آب خنک شود. همین است که حواسم جمع نمی‌شود. 

نوستالژی

پریسا راست می‌گه. ما ته دلمون نوستالژی زمان‌ و مکان نامعلومی رو داریم که هیچ وقت توش زندگی نکردیم. که شاید حتی هیچ وقت بیرون از ما وجود نداشته. اما یه اشاره‌هایی ما رو به اونجا می‌بره، یه حال‌ و هواهایی. یه جایی مثه اصلی که ازش دور مونده باشیم. که معلوم نیست توی خودمون گمش کردیم، یا بیرون خودمون. که معلوم نیست کجا باید دنبالش بگردیم. 

Thursday, July 23, 2015

+

دو هفته پیش، در راه، سی‌و‌دو ساله شدم. قاعدتا آدم باید اینجای زندگیش خیلی چیزها رو بدونه ولی من خیلی چیزها رو نمی‌دونم. حتی خیلی از چیزهایی که قبلا می‌دونستم، دیگه نمی‌دونم. هنوز نمی‌دونم چی می‌خوام از جون خودم. هنوز نمی‌دونم کجای زندگیم وایسادم. هنوز هی از این شاخه به اون شاخه می‌پرم. هنوز آدم کار موقتم. هنوز حتی شهر هم ندارم. هنوز با خودم دایم کلنجار می‌رم. حتی نمی‌دونم اینکه می‌گم "هنوز" یعنی چی؟ یعنی ته دلم فکر می‌کنم یه روزی قراره دیگه اینطور کولی‌وار پرتاب نشم به هر طرفی؟ اینجای زندگی که من‌ام گاهی جرقه‌ای می‌زند و همه چیز روشن می‌شود. حس می‌کنم همه چیز معنی‌دار شده، همه چیز را فهمیده‌ام. اما باز خاموش می‌شود. باز خاموش می‌شوم. 

Wednesday, July 22, 2015

سخن فرع حقیقت است.

از نامه‌های ناتمام 
با خودم کلنجار می‌روم. جایی بین اصل و فرع. که "سخن فرع حقیقت است"؛ تازه اگر باشد. راهی به جز حرف ندارم با خودم. پوستم کلفت و زبر شده‌است. درونم پیدا نیست. ترسیده‌ام. کلاف‌های خاطره‌ات را ریخته‌‌ای این میان و رفته‌ای. خواستم فرار کنم، خاطره به دست و پایم پیچید.  نتوانستم. خواستم بگویم "چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من". دیدم چه کاری‌ست. می‌دانی و من هم می‌دانم که می‌دانی. همین است که پرده‌ها پابرجای‌اند. همین است که اشاره‌ها راه به جایی نمی‌برند. 

Sunday, July 19, 2015

او دیگر به هیچ کس نمی‌گوید بمان.


قهرمان یونس نشسته است لبه‌ی پرتگاه و آلبالوهایش را تندتند می‌خورد. مردِ رفتن‌هایِ به‌اختیار از رفتن خسته است و منتظر است که کسی او را دعوت به ماندن کند. یونس اما به رفتنِ آدم‌ها عادت کرده‌است. او دیگر به هیچ کس نمی‌گوید بمان. مرد می‌رود. مرد بی‌رمق می‌رود و قهرمان یونس با یک مشت هسته‌ی آلبالو و یک لیوان چای، بعد از ظهر تابستانش را می‌گذراند. 

Thursday, July 16, 2015

word's associative aspect

برای اینکه بدانی چه می‌گویم، باید بدانی چه‌ها می‌توانستم بگویم و نگفتم. چه‌ها می‌توانم بگویم و نمی‌گویم. باید حرف‌هایی را که پنهان کرده‌ام بدانی. آنها را که به اختیار یا به اجبار نگفته‌ام و نمی‌گویم. 

برای همین است که نمی‌دانی.