Friday, August 19, 2016

یه رنگ سبز و آبی. بعد ترش هی آبیش زیاد می‌شه، سبزش کم. می‌ره تا جایی که چشم کار می‌کنه. یک کم خط و نقطه‌ی سفید اون دورها اضافه و کم می‌شن. تهش یه خط آبی پررنگ رو از آبی کمرنگ جدا می‌کنه. یه میز سفید جلومه. من روی ابرهام.
روی میز یه لیوان چای یاس هست. کفترها گاهی میان یه سروگوش آب میدن و میرن. حواسم به کوه روبه‌رومه و آفتاب چشمم رو زده.
تو پررنگ بودی ساناز. ولی اشتباه کردم که بعد از هفت سال دیدمت. خطر آدم‌های پررنگ همینه. اگه رنگشون رو دوست داشته باشی خیلی شادت میکنه بودنشون. اگه دوست نداشته باشی کلافه‌ت میکنه رنگه. حواست رو پرت می‌کنه. جای شلنگ‌تخته انداختن رو از ذهنت می‌گیره. یهو می‌بینی اطرافت همه چی همون رنگی شده که نمیخوای. نور میتابه روی رنگه. انعکاسش همه جا رو رنگ می‌کنه.
شاید حتی نور رو من تابوندم روی اون رنگی که نباید. ولی کاریه که شده. الان که اینجا نشستم، روی ابرها، حواسم رفت به رنگ‌هایی که بودی، به رنگ‌هایی که هستی. 

No comments: