Friday, September 02, 2016

از نامه‌های ناتمام

آمدیم خانه‌‌ی نو. خانه‌ای که پنکه‌ سقفی دارد و سقفش بلند است. که صندلی حصیری دارد در بالکن‌ش. که کوچه‌اش نخل دارد. این اولین هم‌نشینی شبانه‌ی من با نخل‌هاست. فکر کردم لازم است که بدانی. هزار سال است با تو حرف نزده‌ام. هزار سال‌ است که هی فرار کرده‌ام. که هر بار خواستی حرف بزنی  قیافه‌ی آدم‌هایی را به خودم گرفتم که سرشان شلوغ و گرم است. سرم شلوغ و گرم نیست اما. گوشه‌ترین جای تشک دراز کشیده‌ام. خیره به دیوار روبه‌رو.  این همه زمان تلف شده را به خودم بدهکارم، ولی هیچ کاری در راستای پس گرفتنش نمی‌کنم. تنها کولی‌وار دور خودم و تو و دنیا می‌گردم. ساعت حدود هفت عصر نهم ژوئیه بود. موبایلم می‌گوید، نه حافظه‌م.  اتفاقی ایران بودیم. اگرچه من اعتقادی به اتفاق ندارم. دو ماه و نیم گذشته. دوماه‌ونیم: ایران. اسباب‌کشی. بروکلین. منهتن. نیوجرسی. دروغی به نام کالیفرنیا. و اینجا. میانه‌ی اقیانوس آرام. تکه تکه خودم را جاگذاشته‌ام در شهرها، هتل‌ها، جاده‌ها و آدم‌ها. منتظر رستاخیز دروغینی هستم که تکه‌هایم را جمع کند. دارم آرام آرام ایمانم را به امکان جمع شدن از دست می‌دهم. 

No comments: