Monday, September 26, 2016

از میانه‌ی اقیانوس آرام

روی آبیم. رها شده. با موج‌ها آروم بالا و پایین می‌ریم. نور ساحل پشت موج‌های بزرگ محو می‌شه و دوباره پیدا می‌شه. ستاره‌ها رو نگاه می‌کنم. بهت زهره رو نشون می‌دم. یه حال آروم سرخوشی داریم. دنیا اون دورتر بدون ما در جریانه. هیچ‌کس نمی‌دونه ما کجاییم. کوچیک که بودم از شب‌های دریا می‌ترسیدم. از این همه تاریکی و سیاهی و بی‌خبری بزرگ. انگار ناغافل همه‌ی نور رو بلعیده باشه و تهش هیچی نمونده باشه، جز صدای موج. یواش یواش ترسم ریخت. باهاش قاطی شدم. مکان و زمان خودم رو پیدا کردم. آخرای غروب باید بریم تو آب. بعد اون گوشه‌ی آسمون رو نگاه کنیم که هی رنگ عوض می‌کنه. قرمز می‌شه. ابرها تیکه‌تیکه رنگای عجیب‌و غریب می‌شن. بعد یواش یواش رنگ‌ها و نورها  تموم می‌شن. آدم‌ها و صداها عقب‌نشینی می‌کنن. ساحل دور می‌شه. من می‌مونم و گاهی نوک پام. گاهی سرِ تو، و ستاره‌ها و نورهای ساحل دور و پنجره‌های روشن. 

No comments: