Sunday, October 23, 2016

زندگی یک لبه‌ی عجیب دارد. جایی که فکر می‌کنی لازم است ببُری. لازم است خودت را از هرآنچه که تو را دربرگرفته جدا کنی. که هر آنچه را که به زحمت اندوخته‌ای دور بریزی، که بگذاری از دستت برود. درست در همین لبه وقتی همه چیز را رها کرده‌ای، ترست می‌ریزد. می‌توانی برای اولین بار آن‌قدر که دلت می‌خواهد از ساحل دور بشوی بی که توان بازگشتت را محاسبه کرده باشی.  این بار از دور خودت را می‌بینی، ساحل را می‌بینی و این بار نه به‌ واسطه‌ی محاسبه که فقط چون دلت می‌خواهد به زندگی‌ات بازمی‌گردی. 
از این لبه که گذشته باشی چیزی درونت جابه‌جا شده. چیزی که کسی نمی‌بیند. فقط خودت می‌دانی که چه همه چیز به مویی بند است. به آن لحظه‌ای که دلت خواسته برگردی. 

No comments: