Sunday, April 02, 2017

راه‌ها

داستان خطرناک است. نوشتن درد دارد. دارم با درد زندگی می‌کنم. با داستان. لذتش مثل چشیدن شراب گس است. داستان آدمها را می‌نشاند کنار هم. دیگر حتی مجبور نیستم نامه بنویسم. تو را به حد کفایت آدم دیگری کرده‌ام، خودم را هم. و توی داستان کنار هم می‌نشینیم، راه می‌رویم، غذا می‌خوریم و این بیرون من با خاطره‌ها بازی می‌کنم. خاطره‌های بودن و نبودن. چیزهایی هست که دوست دارم پنهانشان کنم. این بیرون آدم دیگری هستم، با تمام علایم حیاتی. آنجا که پنهانش کرده‌ام، کس دیگری هستم. زندگی دیگری دارم، حتی با آدم‌های حقیقی دیگری حرف می‌زنم. بعد تو صدایم می‌کنی. من دفترم را می‌بندم. هزاران آدم به اجبار خاموش می‌شوند. بیا به غارهایمان برگردیم. این بیرون زمان بدون ما می‌گذرد و آب از آب تکان نمی‌خورد.

No comments: